تبليغاتX
اردیبهشت

اردیبهشت

گوناگون

گاهی بود سرزنش می شدم که  فروردینیم و اردیبهشتی می نویسم . به چشم! امروز واپسین روز این وبلاگ است.بانوی عزیزی نام فروردین برگزیده بود که من ناچار نام فروردینگان را برداشتم.

 از دوستان گذری خداحافظی می کنم و از دوستان دیگر  دعوت که به این نشانی سری بزنند. شاید آنجا فرفت کنم تا متنی .. کلامی.. . خوشحالم می کنید:

اینجا

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط بهنام درخشان  | 

شب شاه عبدالعظیم

اگر گفتی آن شب که به یادت نبودم ،کجا بودم ؟ رفتیم برای نوشیدن چای و تیارقلیان ، از درکه روان شدیم به پایین . به قصد خوردن شام . کبابی در وسطهای شهر که هنوز مزه ی کباب  بدهد ! اما سر از ری در آوردیم . جایی برای پارک اتوموبیل در آن شلوغی که راحت پیدا شد . وبعد ، گنبد ، حرم ، زیارتنامه ، یاد ، دعا ،بغض ، اشک . چه کسی ما را تا اینجا آورد؟چه شد که زایر شدیم؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط بهنام درخشان  | 

خواب های خواب گرد خواب زده!

دیشب خواب هزار پریچه ی گمشده را دیدم که شاد بودند از دوباره دیدن من . پریچه های دوست داشتنی من.

با بغض نگاهم میکردند و میگفتند «تو راه گم کرده بودی وما از پس هفت دریا خون وهفت صحرا آتش،بازت یافتیم.دیگراز این همه چرا سخن نگو تا به چراغان دلهامان برسیم.خدا را ! دیگر راهت را و ما را به خاطره ها نسپار وبه بیراهه نزن.»

گفتند که از سلاله ی باران و  بنفشه اند. گفتند حیف است که مرا بیهوده در هیاهوی این همه ،  گم کنند.

پریچه هایم خواستند گریه سر دهند که دلم نگذاشت .باشد .قول میدهم .این بار دیگر قول میدهم .به جان خودتان که تنهاتان نمی گذارم .هفت کفش آهنی،هفت عصای فولادی ،هفت دانه گندم و هفت آرزوی بزرگ .راستی شما سه نخ سیگار ندارید؟ از پاکت دیشب من چهار تا بیشتر نمانده .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بهنام درخشان  | 

یک دل سیر مستی!

هرچه باداباد زدم و نوشتم .ترس از ابراز آنچه اگر گفته شود لوث شود شاید.

آنچه بمیردهم درکارش نیست!

خسته شدم .دلم هوای یکدل سیر مستی کرده .بيا برويم پس پرده ي رؤياي پريشب من: دل کویر نشسته ای، آسمان صاف ،ستاره ها هم انگار آمده اند روی سقف یک تالار بزرگ ! آنطور که میدانی .تالار کویر .نقد اين شعله كه افروختي ،‌جانت را به رويايي مي خرد.  تو، دور از آتش دست بر سر خاطره های خوبت مي کشی. تقدس رقص آتش.آتش پاک. یک طرف هم افسون کویر . به جهنم که امشب تمام میشود و فردا می آید .آخ كه اگر بمیرم این لحظه به خدا حرفی ندارم .حالا میخواهم چای بنوشم .تشنه نیستی؟ سیگار هم دارم.پایه نیستی؟تو که همپایه و  همپیاله ی سوسن ونرگس بودی... تو که... هیچی! برو!
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط بهنام درخشان  | 

آیین ها و فراخوان بامدادی!

به گمانم دعای مادرم گرفته باران هنوز بند نیامده . باز دلم پرسه می خواهد . خیابان به همچشمی چشمان من خیس خیس است ! باران که می زند از همیشه شادترم. باران که می زند انگار نه که دردی.. باران که می زند  فاتحه ای برای سهراب بخوان!

 

به دوستانی که لطف کردند سپاس و سلام می فرستم. خیر! متولد اردیبهشت ماه نیستم  نخست نام بسیار زیبایی است و نیز خودتان دیده اید در این ماه هوا وطبیعت چه می کنند با آدم!

 

خواستم تا هر از چند گاهی جشن ها و آیین های ایرانی را معرفی کنم. از همه ی دوستان خواهشمندم یاریم کنند و معلومات خود را درباره ی آیین های ملی میهنی مذهبی و حتی قومی و محلی ارسال نمایند. آنچه در پی می آید برگرفته از پایگاه پژوهشی آریابوم است. از ایشان سپاسگزارم.

 

سپندارمذ روز از اسفندماه برابر با پنجم اسفند در گاهشماری ایرانی

اینک زمین را می‌ستاییم؛
     زمینی که ما را در بر گرفته است.
ای اََهوره‌مَزدا !
   زنان را می­ستاییم.
     زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند
       و از بهترین اَشَه برخوردارند، می‌ستاییم.
اوستا - یسنا 38 - بند 1

روز پنجم هرماه و ماه دوازدهم هر سال «اسفند» یا «سپندارمذ» نام دارد. این واژه که در اوستایی «سْپِنْتَه‌آرمَئیتی»(Spenta-Ârmaiti) می­باشد و نام چهارمین امشاسپند است، از دو بخش «سپنته»(Spenta) یا «سپند» به مانک پاک و مقدس و «آرمئیتی»(Ârmaiti) به مانک فروتنی و بردباری تشکیل شده است و مانک این دو با هم فروتنی ِپاک و مقدس است. این واژه در پهلوی «سپندارمت»(SpandÂrmat) و در فارسی «سپندارمذ» و «اسفندارمذ» و «اسفند» شده است.
امشاسپند سپندارمذ، نگهبان و ایزدبانوی زمین ِسرسبز و نشانی از باروری و زایش است. جشن «سپندارمذگان» یا «اسفندگان»، روز گرامیداشت زنان در ایران باستان بوده و این روز به نام «مرد‌گیران» یا «مژدگیران» یا «مزدگیران» (=هدیه گرفتن از مردان) نیز در ادبیات فارسی بكار رفته است.
یکی دیگر از نام­های این جشن نیز، جشن «برزگران» یا «برزیگران» است که به مناسبت نقش مهم برزگران و کشاورزان در سبز کردن زمین و باروری زمین بوده­است.
به بیان ابوریحان بیرونی، «اسفندارمذ» ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگاهبان زنان شوهر دوست و پارسا و درست­کار بوده. به همین مناسبت این روز، عید زنان به شمار می­رفت. مردم به جهت گرامیداشت، به آنان هدیه داده و بخشش می­کردند. زنان نه تنها از هدایا و دهش­هایی برخوردار می­شدند، بلکه به نوعی در این روز فرمانروایی می­کردند و مردان باید که از آنان فرمان می­بردند.
گردیزی در کتاب زین­الاخبار نیز درباره­ی واژه­ی «مردگیران» اشاره کرده ­است که از این جهت این جشن را مردگیران می­گفتند که زنان به اختیار خویش و با آزادی، شوی و مرد زندگی خود را برمی­گزیدند.
هنوز نیز در برخی از گوشه­های ایران زمین مانند اصفهان، پهله، ری و دیگر شهرهای ناحیه­ی مرکز و غرب ایران، مراسم جشن اسفندگان همچون گذشته برگزار می­شود، در این روز بانوان لباس و کفش نو می­پوشند، زنانی که مهربان، پاکدامن، پرهیزگار و پارسا بوده­اند و در زندگی زناشویی خود فرزندان نیک را به جامعه تحویل داده­اند مورد تشویق قرار می­گیرند و از مردهای خود پیش­کش­هایی دریافت می­کنند. آن­ها در این روز از کارهای همیشگی خود در خانه و زندگی معاف شده و مردان و پسران وظایف جاری زنانه را در خانه به عهده می­گیرند.

آبان روز از اسفندماه برابر با دهم اسفند در گاهشماری ایرانی

جشن «وَخشنکام» در گرامیداشت رود «آمودریا» یا «جیهون»، بزرگ­ترین رود سرزمین­های ایرانی.
این نام از بزرگترین شاخه­ی آمودریا بنام رود «وخش» برگرفته شده است. ابوریحان بیرونی «وخشنکام» را «فرشته­ی جیهون» می­داند و می­بایست با «اَناهیتَه» یا «آناهید» اینهمانی داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 5 قبل از ظهر  توسط بهنام درخشان  | 

معجز بودنت مرا با خود میبرد . چه جای خوبی! چه لذتی! ریه هایم را پر از هوای سادگی میکنم و حروف قشنگی را در ذهنم می چرخانم. حتی دیگر نمی خواهم با آنها کلمه ای بسازم یا کلامی. همین طور خوب است. شلخته وپرت وپلا. مهم این است که حالابه درک تو رسیده ام.

دیری است اما در رویای پنجره ای رو به باران مانده ام . امروز دخترهمسایه روبرو را دیدم از پنجره خانه شان باران را خیره مانده بود . شاید حواسش، پی دلش، دنبال یاری بود که دور مانده .  زیباییش را ندیدم . صورتش یادم نمانده ، اما میتوانم نگاه منتظرش به ابر های باقیمانده از گریستن دیشب را نقاشی کنم. رنگ چشمانش را به خاطر نمی آورم رنگ غربت بود به گمانم .رنگ شیشه های پر غبار. رنگ من ....  . نمی دانم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بهنام درخشان  | 

کتاب "پیامبر کفرگوی" نبشته ی آقای اردلان عطارپور از انتشارات فراروان را پس از چندسال دوباره خواندم و باز لذت بردم. کتاب داستانی یا گزارشی است از جمله ی معروف نیچه که گفت : "خداوند مرده است!" و واکنش هایی که در میان مردم برمی انگیزد. شما چطور؟ اگر به شما چنین بگویند و راست باشد چه خواهید کرد؟
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط بهنام درخشان  | 

یا او...

دوستان درود!

امروز نخستین برگ از وبلاگ اردیبهشت فراروی شماست. با عنایات دانای بزرگ همه شیفتگان فرهنگ و ادب این سرزمین را فرا می خوانم به یاری. اندیشه های شما را به نظم و نثر و پیکره ( عکس ) پذیرا و چشم به راهم.

                                                                             سپاسگزارم

                                                                           بهنام درخشان

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط بهنام درخشان  | 

دیباچه

باید آنان را

                 عاشقانه تر فرا خوانیم.

آنانی که نمیدانند

                        از چه این گونه گمراهند.

دیوان از کیش دروغین خود سخن میگویند

و آنان

ساده دلان بی دست و دانشند.

                                                دفتر زرتشت و ترانه های شادمانی (سید علی صالحی)

                                           

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط بهنام درخشان  |